احساس من...
تمام سپاسم از آن کسی است که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد... 
قالب وبلاگ
زیر این بارانهای زبیای پاییزی تنها تو را کم دارم تا به گام هایم جان ببخشی

و تنهاییم را پر کنی

هرچند من تو را هر ثانیه در کنارم حس می کنم که ارام با گامهایت همراهی ام می کنی هرچند دیگران نمی بینند

فقط خواستم برایت بنویسم بارانم فقط با تو معنا می گیرد

و تو تمام هستی ام می شوی...

[ سه شنبه 22 مهر1393 ] [ 20:58 ] [ شاعر عشق ]
روزهاست که تمام خواسته ام از دنیا نگاه تو شده است

تمام ارزویم یک مسیر بی تهایت با تو قدم زدن است

جز تپش قلبم که درکنار تو  اوج می گیرد هیچ دلخوشی ندارم

تمام معنای زندگی ام می شوی

وفتی ارام و صبور دست در زیر چانه ات می گذاری و در چشمهایم زل می زنی

و من این لحظه ناب را با تمام دنبیا عوض نخواهم کرد

ومن مات مانده ام که نگاهت کنم یا با تو سخن بگویم

من با تو روزی هزار بار عاشق می شوم

بین من و تو غفط خدا مانده که این همه فاصله ساخته

امروز تا نزدیک ترین فاصله به تو رسیده ام

اما انگار نمی خواهد که بشود

انگار نزدیک شدن به تو ارزویی محال است

یا شابد تو برای من خیلی زیادیی

تمام تمامهایم به این ختم می شود

قبله ی من دوستت دارم

 

[ دوشنبه 24 شهریور1393 ] [ 23:26 ] [ شاعر عشق ]
این روزها کسی حوصله ی شنیدن صدای احساس ندارد

همه یک جور گرفته اند و درگیر حقایق تلخ زندگی شده اند

انگار فقط من روزی هزار بار عاشق می شوم و به غمگینی یک احساس میرسم

اما من هم دیگر خسته شده ام

من هم از احساسم گریزانم

می خواهم طوری عجیب احساسم را به بازی بگیرم که دلم هم گناهش را نداند

انگار بین همه ی مردم شهر فقط من به اشتباه عاشق شدم

فقط حواس من بیهوده درگیر تو شده بود

تو که نیامدی حداقل اجازه بده من بروم

نگذار ناگزیز به ماندن باشم

من باید با تمام وجودم تورا حس کنم

نه اینکه فقط از اینکه زیر اسمان این شهر نفس می کشی خوشحال باشم

تا هر زمان که باشد من سهم خودم را از دتیا می گیرم

دوستت خواهم داشت

 

 

[ دوشنبه 2 تیر1393 ] [ 22:28 ] [ شاعر عشق ]

 

گاهی نیاز داریم بی خیال شویم
بی خیال گذشته
بی خیال آینده
بی خیال احساس،
بی خیال اگرها و شایدها
گاهی لازم است
بگوییم هر چه باداباد !

 

 

[ جمعه 30 خرداد1393 ] [ 12:32 ] [ شاعر عشق ]
.................
گاهی می توان
برای عزیز خود
چند سطر “سکوت”
به عنوان یادگاری نوشت،
تا در خلوت خود این سکوت تو را
هر طور که خواست معنی کند...
....................................................

[ سه شنبه 9 اردیبهشت1393 ] [ 19:19 ] [ شاعر عشق ]

اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد


از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم


ایستگاه به ایستگاه…


مرز به مرز…


پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…

[ دوشنبه 28 بهمن1392 ] [ 21:21 ] [ شاعر عشق ]

ابر بهاری من
دلتنگ نباش...
این بهار كه بگذرد
تو در پس بیكران دریا
به ارامش خواهی رسید
و شبی بوی تو را نسیم
ارام و بی صدا
بر روی ساحل قلبم
خواهد نواخت!
نوازش دریا بر روی نرمی ساحل كه نقش بست...
به دیدارت می شتابم
فقط كافیست
وفادار قرارِ روزهای بیقراریمان باشیم!!!

[ چهارشنبه 2 بهمن1392 ] [ 0:1 ] [ شاعر عشق ]

من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ های نم پاییزی ، کمی مه و کمی بوی آتش

 چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی …

................................................................................................................................

توشته ها بهانه اند،

فقط می نویسم که یاداوری کنم بیادتم...

باورش با تو

[ یکشنبه 19 آبان1392 ] [ 22:42 ] [ شاعر عشق ]



دلم کـــــــــــمی خدا میخواهد

 


کمی سکـــــــــــوت

 


کمی دل بریدن میخواهد

 


کمی اشک

 



کمی آغوش آسمانی

 


کمی دور شدن از این آدمها…!

 


کمی رسیدن به خدا

 

[ دوشنبه 29 مهر1392 ] [ 22:21 ] [ شاعر عشق ]

گذشته های دور را ورق می زنم

غم، گذشت، سکوت و تراوش

می شکنم از رویای خیس خود

بارش را به خاطر گل شقایق می سپارم

یارای گزینش سرزمین ماتمم نیست

پرستش چشم ها معبودی نوین می شود.

روح من بیکار است

 و جسمم رو به وسعت واژه ها هموار

به سمت حاشیه ی دو بال بزرگ زندگی

من, و دلتنگ و ترانه...

قشنگ می شوی؟

قشنگ یعنی ورود تو به دنیای راز

همچنان موج نگاه پیداست

تو می روی ...

و خیال می کنم کنار پنجره ایستاده ای.

روزنی در دیواره های غربت خلق می شود

آسمان مات و مبهوت می نگرد.

روح من گرم است

 و جسمم درگیر سرمای نیستی

من به مهمانی دنیا آمده ام

و فتح می کنم

آب، پنجره، دریا و باران را

من که زاده ی پاییزم

لبریز می شوم از بی رنگی ها

من و باران همزاد بودیم

زایش در سپیده ی زمان.

وقتی آمدم

باغ جهان تر شد

سکوت فرمانبردار زبان

فرزند درخت در وداع مهر مادر

مهر من...

مهر را آموختی؟

اما آسمان بر بالین دشت اندوه رسید

نه هیچ چیز مرا خواند

 و نه مکث ستاره گم شد.

زندگی ام در آبی آسمان بالا رفت

رهرویی تنها بود

همهمه، بزم، لرزش برگ و من

به جهش رسیدیم

خاموشی هوش

دعای تصور.

از صبح سرچشمه گرفتم

سایه وار ماندم

و چشمم لغزید به یک نگاه هراس آلود...

[ یکشنبه 14 مهر1392 ] [ 23:58 ] [ شاعر عشق ]

همیشه ارزوی غرق شدن در هیچ را داشتم،می خواستم به تماشای نداشته ها بنشینم.خسته شدم از بس نگاهم محبوس و محصور ماند. اماده سفری بودم که خودم را پیدا کنم.اولش سخت بود و من تاب تحملش را نداشتم. می خواستم راه رفته را بازگردم ولی نشد..یعنی نخواستم که بشود...یک روزی که گذشت همه چیز خوب شد دوستانی یافتم فراتر از تصورم. سوز گرما و مات و مبهوت بودن این زمینهای خاکی رنگ و بوی ارامش را زدوده بود. انگار خبری از زندگی نبود اما زمان که گذشت همه چیز را یافتم .همه نوع زندگی دیدم با فقرهای گوناگون ...ولی با این همه خوش به حالشان که ساده زندگی می کردن و ذهنشان فقط معطوف به ادم های دور و برشان بود ...رها از تمامی دغدغه های من.

خدایا یاری ام کن که هیچ گاه این سفر و ادم هایش را فراموش نکنم.

6شهریور تا 14شهریور- روستای قبله

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همین جایی...

در همین حوالی...

میان یادم و قلبم...

اما...

دیدارت چیز دیگریست...



[ دوشنبه 18 شهریور1392 ] [ 21:18 ] [ شاعر عشق ]

دست سرنوشت را ...

باید قطع کرد...

او دزد آرزوهای من است...

[ یکشنبه 27 مرداد1392 ] [ 20:5 ] [ شاعر عشق ]

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد:

اندوه پنهان شده در لبخندت را ...

عشق پنهان شده در عصبانیتت را ...

و معنای حقیقی در سکوتت را ...

.....................................................................................................

نمی دانم دلم در تو چه دیده که نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد

چه عظمتی در تو یافته که دلبسته ی از تو بهترها هم نمی شود

دل من !!!

درست نیست تمام دنیایت یکی باشد که تمام سهم تو از او دلتنگیست.

درست نیست وقتی که تنها مانده ای باز هم بهترینت باشد

دل من !!!

دست بردار، تا به کی دیوانگی؟!

تا به کی اسارات در احساسی که مدتهاست مرده ست.

تا به کی می نویسی و نخوانده پاره می کنی؟

به خیالم تو هستی...

ولی خود من هم می دانم فقط خیال است

مخاطبم مدتهاست گم شده ست...نیست

[ شنبه 29 تیر1392 ] [ 23:40 ] [ شاعر عشق ]
 حق من این نیست جایی تو هستی غرق تنهایی باشم

حق من این نیست که سرد و ساکت از کنارم بگذری

حق من این نیست که روبه رویم باشی و تمام آرزویم یک لحظه نگاهت باشد

حق من این نیست که با تو بودن را حتی در رویاهایم تجربه نکنم

حق من این نیست که با کمترین فاصله این همه از من دوری

حق من این نیست...

حق من فراموش شدن نیست

حق من بی عشق ماندن نیست

حق من این همه نیست....


[ سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ] [ 2:6 ] [ شاعر عشق ]
اری این دستان من است

که تمام احساسش را در شاخه ی یک گل رز خلاصه می کند

گلی که روزهاست در دستانم مانده ولی هرچه می گردم پیدایت نمی کنم

وسهم حسرت هایم از نگاهم لبریز می شود.

کاش می دانستی که قصه ی دو روزه ی زندگی را به اعتبار بودنت سرد و ساکن می گذرانم

اما باز منتی نیست چون خودم خواستم

آری انچه دل دریا بردش بخت شیرین من بود

منم کشتی شکسته ی دریای عشق

 و تو هیچ گاه به پشت سرت نگاهی نینداختی که ببینی دلم گام به گام لحظه هایت در پی توست

[ یکشنبه 8 اردیبهشت1392 ] [ 22:47 ] [ شاعر عشق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب...
امکانات وب

جاوا اسكریپت