احساس من...
تمام سپاسم از آن کسی است که به من نیازی نداشت اما فراموشم نکرد... 
قالب وبلاگ
خدایا

الان تو دنیایی به این عظمت فقط من هستم و تو 

هوای منو داشته باش و دستمو بگیر.

الان تنها کسی که می تونه کمکم کنه تویی

پس التماست می کنم کمک کن

 

[ جمعه ۵ تیر۱۳۹۴ ] [ 0:13 ] [ شاعر عشق ]
گاهی می توان
برای عزیز خود
چند سطر “سکوت”
به عنوان یادگاری نوشت،
تا در خلوت خود
………این سکوت تو را
هر طور که خواست معنی کند………

 

[ پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ ] [ 0:5 ] [ شاعر عشق ]

اگر یک روز از زندگی من باقی مانده باشد


از هر جای دنیا چمدان کوچکم را می بندم راه می افتم


ایستگاه به ایستگاه…


مرز به مرز…


پیدایت می کنم ، کنارت می نشینم

بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم…

[ دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ ] [ 21:21 ] [ شاعر عشق ]

ابر بهاری من
دلتنگ نباش...
این بهار كه بگذرد
تو در پس بیكران دریا
به ارامش خواهی رسید
و شبی بوی تو را نسیم
ارام و بی صدا
بر روی ساحل قلبم
خواهد نواخت!
نوازش دریا بر روی نرمی ساحل كه نقش بست...
به دیدارت می شتابم
فقط كافیست
وفادار قرارِ روزهای بیقراریمان باشیم!!!

[ چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲ ] [ 0:1 ] [ شاعر عشق ]

من و یک پاییز و یک مهر در جاده ای پر پیچ و خم از برگ های نم پاییزی ، کمی مه و کمی بوی آتش

 چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی …

................................................................................................................................

توشته ها بهانه اند،

فقط می نویسم که یاداوری کنم بیادتم...

باورش با تو

[ یکشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۲ ] [ 22:42 ] [ شاعر عشق ]



دلم کـــــــــــمی خدا میخواهد

 


کمی سکـــــــــــوت

 


کمی دل بریدن میخواهد

 


کمی اشک

 



کمی آغوش آسمانی

 


کمی دور شدن از این آدمها…!

 


کمی رسیدن به خدا

 

[ دوشنبه ۲۹ مهر۱۳۹۲ ] [ 22:21 ] [ شاعر عشق ]

گذشته های دور را ورق می زنم

غم، گذشت، سکوت و تراوش

می شکنم از رویای خیس خود

بارش را به خاطر گل شقایق می سپارم

یارای گزینش سرزمین ماتمم نیست

پرستش چشم ها معبودی نوین می شود.

روح من بیکار است

 و جسمم رو به وسعت واژه ها هموار

به سمت حاشیه ی دو بال بزرگ زندگی

من, و دلتنگ و ترانه...

قشنگ می شوی؟

قشنگ یعنی ورود تو به دنیای راز

همچنان موج نگاه پیداست

تو می روی ...

و خیال می کنم کنار پنجره ایستاده ای.

روزنی در دیواره های غربت خلق می شود

آسمان مات و مبهوت می نگرد.

روح من گرم است

 و جسمم درگیر سرمای نیستی

من به مهمانی دنیا آمده ام

و فتح می کنم

آب، پنجره، دریا و باران را

من که زاده ی پاییزم

لبریز می شوم از بی رنگی ها

من و باران همزاد بودیم

زایش در سپیده ی زمان.

وقتی آمدم

باغ جهان تر شد

سکوت فرمانبردار زبان

فرزند درخت در وداع مهر مادر

مهر من...

مهر را آموختی؟

اما آسمان بر بالین دشت اندوه رسید

نه هیچ چیز مرا خواند

 و نه مکث ستاره گم شد.

زندگی ام در آبی آسمان بالا رفت

رهرویی تنها بود

همهمه، بزم، لرزش برگ و من

به جهش رسیدیم

خاموشی هوش

دعای تصور.

از صبح سرچشمه گرفتم

سایه وار ماندم

و چشمم لغزید به یک نگاه هراس آلود...

[ یکشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۲ ] [ 23:58 ] [ شاعر عشق ]

همیشه ارزوی غرق شدن در هیچ را داشتم،می خواستم به تماشای نداشته ها بنشینم.خسته شدم از بس نگاهم محبوس و محصور ماند. اماده سفری بودم که خودم را پیدا کنم.اولش سخت بود و من تاب تحملش را نداشتم. می خواستم راه رفته را بازگردم ولی نشد..یعنی نخواستم که بشود...یک روزی که گذشت همه چیز خوب شد دوستانی یافتم فراتر از تصورم. سوز گرما و مات و مبهوت بودن این زمینهای خاکی رنگ و بوی ارامش را زدوده بود. انگار خبری از زندگی نبود اما زمان که گذشت همه چیز را یافتم .همه نوع زندگی دیدم با فقرهای گوناگون ...ولی با این همه خوش به حالشان که ساده زندگی می کردن و ذهنشان فقط معطوف به ادم های دور و برشان بود ...رها از تمامی دغدغه های من.

خدایا یاری ام کن که هیچ گاه این سفر و ادم هایش را فراموش نکنم.

6شهریور تا 14شهریور- روستای قبله

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همین جایی...

در همین حوالی...

میان یادم و قلبم...

اما...

دیدارت چیز دیگریست...



[ دوشنبه ۱۸ شهریور۱۳۹۲ ] [ 21:18 ] [ شاعر عشق ]

دست سرنوشت را ...

باید قطع کرد...

او دزد آرزوهای من است...

[ یکشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۲ ] [ 20:5 ] [ شاعر عشق ]

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد:

اندوه پنهان شده در لبخندت را ...

عشق پنهان شده در عصبانیتت را ...

و معنای حقیقی در سکوتت را ...

.....................................................................................................

نمی دانم دلم در تو چه دیده که نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد

چه عظمتی در تو یافته که دلبسته ی از تو بهترها هم نمی شود

دل من !!!

درست نیست تمام دنیایت یکی باشد که تمام سهم تو از او دلتنگیست.

درست نیست وقتی که تنها مانده ای باز هم بهترینت باشد

دل من !!!

دست بردار، تا به کی دیوانگی؟!

تا به کی اسارات در احساسی که مدتهاست مرده ست.

تا به کی می نویسی و نخوانده پاره می کنی؟

به خیالم تو هستی...

ولی خود من هم می دانم فقط خیال است

مخاطبم مدتهاست گم شده ست...نیست

[ شنبه ۲۹ تیر۱۳۹۲ ] [ 23:40 ] [ شاعر عشق ]
 حق من این نیست جایی تو هستی غرق تنهایی باشم

حق من این نیست که سرد و ساکت از کنارم بگذری

حق من این نیست که روبه رویم باشی و تمام آرزویم یک لحظه نگاهت باشد

حق من این نیست که با تو بودن را حتی در رویاهایم تجربه نکنم

حق من این نیست که با کمترین فاصله این همه از من دوری

حق من این نیست...

حق من فراموش شدن نیست

حق من بی عشق ماندن نیست

حق من این همه نیست....


[ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 2:6 ] [ شاعر عشق ]
اری این دستان من است

که تمام احساسش را در شاخه ی یک گل رز خلاصه می کند

گلی که روزهاست در دستانم مانده ولی هرچه می گردم پیدایت نمی کنم

وسهم حسرت هایم از نگاهم لبریز می شود.

کاش می دانستی که قصه ی دو روزه ی زندگی را به اعتبار بودنت سرد و ساکن می گذرانم

اما باز منتی نیست چون خودم خواستم

آری انچه دل دریا بردش بخت شیرین من بود

منم کشتی شکسته ی دریای عشق

 و تو هیچ گاه به پشت سرت نگاهی نینداختی که ببینی دلم گام به گام لحظه هایت در پی توست

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 22:47 ] [ شاعر عشق ]

می دانم!

مقصر" تو" نیستی؟!

اشکال از "تقدیر" است

که وقتی به دامت افتادم، تازه هوس پرواز دادنم به سرت افتاد...

[ دوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۲ ] [ 19:13 ] [ شاعر عشق ]

خانه ام آن طرف ابرهاست

جایی که خدا هست

آرزو هست

عشق هست

و نگاه دوخته شده به سوی محبوبم ...

در حوالی خانه ام خیالی خام آشیان دارد

او هم تنهاست درست مثل من

در خانه ام رویا موج می زند

سقف خانه ام آسمان

بامش ابر

و دیوارهایش را تمام دلتنگی هایم می سازند

در خانه ام شوق دیدنت می شود که دیرگاهی است متروک مانده

 پنجره، نه نیست

دلم به هیچ کجا باز نمی شود

تنها من پایبند احساس ماندم

هزچند بین خواب و بیداری

اما باز خیلی جای خالی هست

و من دست و بالم از حرف خالیست

هرچه هست تویی!

و "تو" جایی برای حرف زدن نمی گذاری...

[ جمعه ۱۶ فروردین۱۳۹۲ ] [ 2:15 ] [ شاعر عشق ]

سفرکرده کجا رفتی، چراتنها؟

 

چرا بی من؟ نگفتی سخته دلتنگی؟

 

نگفتی زوده این رفتن؟

 

به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟

 

چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟

 

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم!؟

 

کجای قصه بد بودم؟

 

کجای قصه بد کردم؟ ...

 

[ یکشنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۲ ] [ 18:14 ] [ شاعر عشق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب...

آسمون!!!

تو با این همه عظمت فقط واسه ستاره من جا نداشتی...؟!
امکانات وب

جاوا اسكریپت